تبليغاتX
devil girl





















devil girl

دل نوشته

به دلیل سنگینی درسها و نداشتن وقت از اپدیت کردن    

وبلاگ معذوریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت20:24توسط ايسان | |

عشق،عشق،عشق اي كيمياي سعادت،اي شراب گيرا،اي ترانه ي هستي،اي اميد اينده واي نور خورشيد پاينده،اي فريب رنگين و اي دروغ شيرين...........


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت9:22توسط ايسان | |

تنها مرگ و عشقند كه همه چيز را دگرگون ميكنند
ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت9:29توسط ايسان | |

سنگ بزرگ علامت نزدن است!!!!!!
ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت10:22توسط ايسان | |

اي كساني كه مرا دفن ميكنيد مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند هر چه سياهي بود كشيدم،واما دستانم را ازتابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند دست خالي از اين دنيا رفتم و چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند هميشه منتظر بودم و لبانم را باز بگذاريد تا همگان بدانند كلمه عشق را پايان ندادم و در سر قبرم تكه يخي به شكل صليب بگذاريد تا به جاي مادرم در اولين طلوع افتاب برايم اشك بريزد.

+نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت9:1توسط ايسان | |

مي خوام رگ بزنم.....رگ خودمو...مچ دست چپ...يه حركت سريع...يه ضربه عميق...براي كه؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت20:6توسط ايسان | |

از کجا شروع کنم؟؟؟ 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت9:44توسط ايسان | |

چرا دنيا پر از حادثه هاي وارانه است؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت9:53توسط ايسان | |

برايم نامه منويس.نميداني چقدر افسرده ام وچطور ارزوي نيستي مي كنم......................
ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت11:40توسط ايسان | |

راست گفتي عشق خوبان اتش است،سخت ميسوزاند اما دلكش است.من كجا و ترك ان مهوش كجا!

دل كجا و پرهيز از اين  اتش كجا!شادمانم گرچه در اين اتشم،شب و روز ميسوزم اما دلخوشم.از خدا خواهم كه افزونش كند دل اگر دم زد پر از خونش كند.كاش از اين اتش ترا بودي خبر!با خبر بودي كه اين بي داد گر شعله اش هر چند افزونتر شود،سينه اش از ان هرچه پر خون تر شود،ناله را هر چند سازد زارتر،هر چه دارد ديده را خونبارتر.باغ دل را با صفاتر ميكند،مرغ دل را خوش نوا تر ميكند.!!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت9:29توسط ايسان | |

ديگر تجربه اي در زندگي ندارم......................
ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت8:9توسط ايسان | |

رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان

+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت19:56توسط ايسان | |

امانت دست ما


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت19:43توسط ايسان | |

خنده مثل افتاب است. همه ي روز را تازه  مي كند.قله هاي زندگي را به نور خود نوازش ميدهد.وابرها را دور مي راند.روح را شادمانه مي شود 

كه اوازش ميشنود و شهامتش را سخت احساس مي كند.خنده درست همانند افتاب است.كه مي ايد و مردمان را نشاط مي بخشد.

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت13:20توسط ايسان | |

 

در عرصه ي حيات هيچ واژه اي زيباتر از عشق و دوستي و محبت نيست. رقص زبيباي پروانه و سوختن شمع و حتي آواز پرندگان هم خبر از دوستي ميدهد. در کنار گرماي وجود دوستان خوب ميتوان با قلبي پر از اميد به فرداي دوردست نگريست. و زندگي را به تماشا نشست.............! زندگي گلي است که گلبرگهايش دروغين خارهايش حقيقت است زندگي جاده اي يکطرفه است که در آخر جاده نوشته شده " دور زدن ممنوع

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت10:58توسط ايسان | |

تو براي رفتن بهانه اي ميخواستي و من براي ماندن بهانه اي . تو رفتي و اين بهانه اي

شد براي ماندن و انتظارم.ام هميشه به اين مي انديشم  بهانه ي تو براي رفتن چه بود؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت8:22توسط ايسان | |

 

 واژه هايم گويي در سايه قرار گرفته اند كه دل سرد تو را با من مهربان نمي كنند.

گويي حرف هاي شيرين مرا نمي شنوي و نا مهرباني و تلخي وجودت را لبريز كرده

است.تبسمي كافي است تا يخهاي وجودت را اب كند و ما را به هم نزديكتر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت14:1توسط ايسان | |

شيطنت هايم  را لاي بالشم پنهان ميكنم.

خنده هايم را در سينه حبس ميكنم.

حرف هايم را كه پر از بغض و گلايه اند به دست باد ميسپارم و چشمانم را ميبندم . اشك هايم را پاك ميكنم..............شايد فردا كسي مرا به ياد اورد

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت14:58توسط ايسان | |

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو

به سان قایق سر گشته رو به گردابم

چه ارزوی محالی است زیستن با تو

مرا همی بگذارند یک نفس با تو

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو برو در دهان شیر بمیر

هر انچه خواهی ز من بخواه

صبر مخواه

که صبر راه درازی است

به مرگ پیوسته است

تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه وجود تو مهر است و پای من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت10:3توسط ايسان | |

 

د خواهر کوچکم از من پرسيد

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو

ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

-         پنج وارونه چه معنا دارد

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت20:32توسط ايسان | |